حالا كه بود و نبودم واسه اون فرقي نداره اونو به خدا سپردم تا نگه دوستم نداره هميشه به ياد اونم گرچه اون دوستم نداره پس بذار اين و بدونه اين دلم به ياد اونه
همه شما دوستان تو این مدت منو کم و بیش شناختین و می شناسین ....
دوستهای زیادی پیدا کرده بودم که تک تکتون منو به اسم کدخدا شناختین .....
اما امروز میخوام هویت واقعی خودم رو آشکار کنم .....
من .........
من اسمم کدخدا نیست .... خورشید نیست .... عرفان نیست .... غریبه نیست ..... ستاره نیست .... خلیل نیست .... روشنایی هم نیست ..... من فقط اسمم محمد بود و بس ...................
یکی بود که نبود .... تا بود باور نشد ...... می ره تا شاید یکی یادش بیاد یکی بود که الان نیست .....
کوچیکم هنوز ..... اما همه به من میگن دیگه بزرگ شدی .....!!!
قصه دلم رو هیچ کس نتونست بخونه ...... هیچ کس .... همیشه گلهای باغ دلمو بچه های همسایه با توپهاشون پرپر کردن .....
یا زیر لگدهاشون له کردن که فقط ساقه و برگش برام میموند .......
تو این مدت خیلی ها رو آزردم ......
کمتر کسی رو خوشحال کردم ......
اما حالا با رفتن من خیلی ها خوشحال و کمتر کسی تاراحت میشه ....... شاد باش چون از شادی تو من فقط زنده ام .......
من رفتم ........ میروم جایز نیست .......
یاد حرفهای یکی افتادم که چند روز پیش بهم زد .......... (میدونی کیه ؟ بخون میفهمی )
نمی دوم چی شد که یاد حرفهای مریم حیدرزاده افتادم ......
تموم حرفهاشون یکی بود .....
یعنی من به این اندازه رنجیدمش ....؟
امیدوارم که نفرینم نکنی ...... (آمین)
بعضی ها گفتن :
دلم میخواد یه چیزیرو بدونی ....
دیگه نه عاشقی نه مهربونی ....
منم دیگه تصمیم و گرفتم ....
اصلا نمی خوام که پیش من بمونی ....
یه شب که داشتم فکرامو میکردم ....
دیدم با تو حروم شده جوونیم ....
یه جا یه جمله قشنگی رو دیدم ....
عاشق رو باید از خودت برونی ...
چه شعرهایی من واصه تو نوشتم ....
تو همه چیز بودی جز آسمونی ....
یادت میاد منتم و کشیدی .....
تا که فقط بهت بدم نشونی ....
یادت میاد حتی سلام من و گفتی به هیچ کسی نمی رسونی ....
+
عرض شده در سه شنبه بیست و هشتم خرداد 1387ساعت 20:2 توسط کدخدا
|
خاطره ها
یادتان هست آن روز که میگفتم یکی خواهد آمد تا مشقهایم را خط زند....؟
او آمد ........!!!
در همین حوالی خانه کرده ......... !!!
پشت دیوار شادی هایم .......!!!
مهمانش می شوم در اوج غمهایم ........ !!!
+
عرض شده در سه شنبه بیست و یکم خرداد 1387ساعت 9:35 توسط کدخدا
|
نامه
سلام . سلام به ان دلی که انقدر گره اش محکم بر دلم گره خورد که......به تو که الهامی اسمانی به من گفت صبور باشم برای دلتنگیت برای دوری ات برای....باز منم همان که انقدر دوستت دارد که اگر ان سوی مرزها هم بروی باز دریای چشمانم به دنبال دل دریایت خواهدبود.همان که انقدر دیوانگی وسکوت کرد که اخر خدا تو را فرستاد انقدر اشک ریخت تا تو مثل روز در پی شب امدی.من اینجا لحظات بدون حس بودنت را اعدام میکنم اینجا هزاران بار نفسهای بدون تو را به قتل میرسانم.اینجا اگر واژها قادر به بیان بودند فریاد میزدنندکه دیوانه ای دیوانه وار دوستت داردمن اینجا خدا را به شادی های نیامده سوگند میدهم تا ته زندگی رهایمان نکندتا مواظب عطر حضورت باشد.یه لحظه سکوت یه لحظه اجازهای بزرگ می طلبم اجازه هست قلبم را با تمام کوچکی اش زیر پایت پهن کنم بگویم مال منی مال توام زندگی کنم با اشکت لبخندت با نفسهایت روزی هزار بار بمیرم تا باشی وزندگی کنی پاییز راخط بزنم بهارم باشی اجازه هست مرا با تمام خستگییام قبول کنی حس کنی در رگهایم جان بگیری من جاری شوم.اجازه هست از حجم سنگینی اندوهم بکاهم تو را به قلبم هدیه کنم هدیه ای ناب وباارزش اجازه هست برای رسیدن به هستی ام تا اسمان هفتم برسم بی بهانه بدون منت دوستم داشته باشی ودوستت داشته باشم دوست داشتنی تک تک اجازه هست ذهنت روحت وقلبت را به من بسپاری سکوت وحشتناک قلبم را بشکنی وخرد کنی.نبض زندگیم:وقتی روی طاقچه اتاق دلم نشستم دیدم قلبم چه مظلومانه دستهای گرم ومهری پر رنگ را طلب میکند دیدم با تو معنای زندگی چه قدر وسیع رقم میخوردومن قطره ای در برابر دریایم.چه بی پروا صدایت میزنم چه ناب وخالص دوستت دارم چه صبورانه تو را با تمام مهربانیت در قلبم زنجیر میکنم چه زیبا منتظرت میمانم به حرفهای نگفته ات گوش میسپارم.کاش قد دوست داشتنم را می دانستی بلندتر از هفت اسمان بلندتر از پیچگ پیچیده به تنهایی امااگر می دانستی که اگر ویرانه دل را هزار بار اباد کنندتو محکم ساکن این دل ویرانی ارام ونجیب.میدانستی تا نفس در کالبد جسم است ثانیه ها را میشمارم تا به زندگی لبخند بزنی دستی برایش تکان دهی تا من باز زندگی را از سر خط شروع کنم بعد جدایی روح از چهارچوب جسم فریاد بی صدایم را گوش کن.مرا با دوست داشتنم با تمام بدیهایم با لبخندها ودلتنگی هایم بپذیر تا فقط فقط یک بار من زنده شدن در این دنیا را تجربه کنم.
دوستت دارم ........
+
عرض شده در یکشنبه دوازدهم خرداد 1387ساعت 16:6 توسط کدخدا
|
دور افتاده ام . . .
دور افتاده ام . . .
تنم پر از صدای غریب دلتنگیست . . .
چونان ماهی دور افتاده ای كه نفسهای آخر را سر میكند . . .
یادت نرود . . .
یادت نرود آوای من . . .
میان این سنگریزه های كوچك و دوست داشتنی . . .
میان این سپیدی درد آلود . . .
میان این آبی آرام . . .
گوش ماهی كوچكی منتظرت میماند . . .
كه شاید روزی بیایی . . .
گونه هایش خشكیده . . .
آخر تمام اشكهایش را برای خاطره هر چند كوچك از تو باخته . . .
دروغ گفتند . . .
تو نیامدی . . .
میان این نا امیدی و حسرت جوانه ای شكوفه داد . . .
باشد . . .
اگر اشكهایم تمام شدند . . .
لبخند باریكم هنوز باقیست . . .
و برای آمدنت لبخندی دوست داشتنی را هدیه می دهد گوش ماهی كوچك من . . .
+
عرض شده در شنبه بیست و هشتم اردیبهشت 1387ساعت 13:58 توسط کدخدا
|
تاریکی
آنكس كه مي گفت دوستم دارد ، عاشقي نبود كه به شوق من آمده باشد
رهگذري بود كه روي برگهاي خشك پاييزي راه مي رفت
صداي خش خش برگها همان آوازي بود كه من گمان مي كردم
ميگويد : دوستت دارم
به جان هر چه عاشق توي اين دنياي پر غوغاست قدم بگذار روي كوچه هاي قلب ويرانم بدون تو شبي تنها و بي فانوس خواهم مرد دعا كن بعد ديدار تو باشد وقت پايانم .
+
عرض شده در یکشنبه هشتم اردیبهشت 1387ساعت 18:57 توسط کدخدا
|
گناه
نمیدانم به کدامین گناه این چنین محکومم کرد ...............
نمی خواستم سیاه باشم ..........
نمی خواستم زشت باشم ..........
اما ..........
با همه زشتی ها و پلیدی ها این رسمش نبود............
من ......
من ......
من خواستم باشم اما سنگها را برایم پرت کردند و مرا راندند ..........